گپ و گفتی با موسی پارسا جانباز 70درصد قطع نخاع

 

   
   

www.isaarsci.ir

   

 

 

 

 

موسی پارسا، جانباز 70 درصد  قطع نخاع- متولد 1347 - عضو تيم جانبازان- رکورد دار ويلچررانی ايران، عضو تيم ملی تنيس خاکی و برادر شهيد محمدرضا پارسا ....

وقتی با او تماس می گيرم تا برای مصاحبه قراری بگذاريم، با گشاده رويی می پذيرد. ملاقات ما با آقای پارسا بسيار خاطره انگيز بود. او بسيار سرزنده بود و با سادگی و صميميت خاصی صحبت می کرد. ساعاتی را که در ملاقات با ايشان می گذرانيم، به ياد ماندنی و فراموش نشدنی است.

 ****

حاصل ملاقات ما با آقای پارسا، گفت و گويی است که در ادامه می خوانيد.

وقتی انقلاب اسلامی به پيروزی رسيد، شما شايد ده، يازده ساله بوديد. از دوران قبل انقلاب چيزی به خاطر داريد؟

من در همان عالم کودکی خودم به امام خمينی (ره) عشق می ورزيدم و يکی از آرزوهايم اين بود که عکسی از امام (ره) داشته باشم. عکس امام (ره) هم کمياب بود و هم اگر کسی داشت، مجازات می شد. يکی از اقوام ما که روحانی محل نيز بود، اعلاميه ها و عکسهای امام (ره ) را تهيه و بين بچه های قابل اطمينان تقسيم می کرد. از قضا يکی از عکسها هم به دست من افتاد. آن عکس برايم گنجينه ای گرانبها بود. آن وقتها به مدرسه شبانه می رفتم. چون روزها قالی بافی می کردم و مجبور بودم شبها درس بخوانم. عکس امام (ره) را لابه لای کتابهايم قايم کردم و پنهانی به مدرسه بردم. در يک لحظه هيجان انگيز به سرعت، عکس شاه را از روی ديوار برداشتم و به جای آن عکس امام (ره ) را زدم. وقتی معلم به کلاس آمد، با ديدن عکس خيلی متعجب شده و رو به بچه ها فرياد کشيد:  (( چه کسی اين کار را کرده ؟ ))!

بچه های کلاس به ظاهر چيزی نگفتند، اما همگی از ترس به من نگاه کردند. معلم از نگاه بچه ها فهميد که کار من بود. با عصبانيت گفت: پارسا کار تو بوده؟ با خنده جواب دادم:   گمون کنم! معلم آن روز سيلی محکمی به صورتم زد، بعد هم در مدرسه پرونده ام را پاره و مرا اخراج کردند. بعد از آن فقط کار می کردم و حق درس خواندن نداشتم.

پس از پيروزی انقلاب، به تحصيلات خود ادامه داديد يا نه ؟

فرصتی برای ادامه تحصيل نشد. تا چشم برهم زديم، جنگ شروع شد.

شما با سن کمی که داشتيد کوچکتر از آن بوديد که به فکر جنگ باشيد!

همه به فکر بودند، از کودک تا پير، يعنی جنگ که شروع شد، هر کسی خود را مسوول    می دانست که يک جوری کمک کند. من هم خيلی علاقه مند بودم که از نزديک با دشمن بجنگم. جنگ که شروع شد، فقط کسانی که سرباز يا سپاهی بودند به جبهه ها اعزام می شدند تا اين که به دستور امام (ره ) بسيج مردمی تشکيل شد. من در بسيج ثبت نام و فعاليتم را شروع کرد.

يک روز مسوول پايگاه اعلام کرد به زودی يک اعزام از بسيجی های منطقه داريم. من از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيدم. فکر می کنم اولين نفر که از پايگاه برای اعزام ثبت نام کرد، من بودم. بعد از آن، يک دوره آموزش نظامی 15 روزه در پايگاه نخريسی مشهد گذراندم. اما موقع اعزام متوجه سن و سال کم من شدند و گفتند تو نمی توانی بروی.    مسوول پايگاه وقتی ديد من خيلی ناراحتم و غصه دارم، گفت پارسا تو که کارت بسيج داری، کارت آموزشی هم که داری پس انشاءا... در اعزام مجدد تو هم می توانی بروی.    با شنيدن اين حرف آرامشی پيدا کردم و برای اعلام اعزام مجدد روز شماری می کردم.

چه انگيزه ای شما را تا اين حد علاقه مند کرده بود که به جبهه برويد؟

يک روحيه خاص در وجودم جان گرفته بود که بايد من هم در صف کسانی باشم که از وطنمان دفاع می کنند. بخصوص هر گاه اين حرف امام عزيز را " اگر کشته شويم، باز هم پيروزيم " به ياد می آوردم، اين روحيه در من قوی تر می شد و چون در محل ما بچه های شهيد و مجروح هم زياد بودند، انگيزه ام برای رفتن بيشتر می شد.

با وجود سن کمی که داشتيد، خانواده تان به رفتن شما راضی بودند؟

مادرم می گفت تو کم سن و سال هستی و نمی توانی به جبهه بروی؛ اما پدرم مخالفتی نداشت. من به نظر آنها احترام می گذاشتم و به هر زبانی بود که راضی شان می کردم.

پس سرانجام اصرار شما کار خودش را کرد؟

بله! 16 سال داشتم که با همان کارت ، اعزام شدم. اوايل سال 61 تقریبا" دو ماه در اهواز رفتم. در نهايت هم قانع نشدم. سعی کردم برای شرکت در عملياتها باز از راه زبان وارد شوم.

مشکل ترس و اضطراب و ... نداشتيد؟

چه ترسی، چه اضطرابی! تازه معنای شجاعت را تجربه می کردم. آن قدر دقت داشتيم که حتی می توانستيم حدس بزنيم هر خمپاره در چند متری به زمين می افتد يا اين که صدای سوت خمپاره های خودی و عراقی چه تفاوتی دارد.

اتفاقهای خاصی هم بود که باعث تعجب شما يا بقيه شود؟

اتفاق که زياد بود؛ يکی از آنها را بازگو می کنم. در يک بعدازظهر داغ که هوا بالای 50 درجه بود، در سنگر استراحت می کرديم که يک باره چشمم به مار سياه و بزرگی افتاد که داشت وارد سنگر می شد. با فرياد من همه بچه ها که در حال استراحت بودند از جا پريدند. اسلحه ها را برداشتيم تا مار را از بين ببريم که هنگام استراحت داخل سنگر نيايد. مار از سنگر بيرون خزيد و ما چند نفر هم دنبالش دويديم. هنوز بيست متری از سنگر دور نشده بوديم که انفجاری مهيب سنگرمان را با خاک يکسان کرد. وقتی به خود آمديم، اثری از مار نبود! آن روز به مصلحت و ياری خداوند يقين پيدا کردم.

در چه عملياتهايی شرکت کرديد؟

عمليات پاتك رمضان، والفجر مقدماتی و والفجر يک

چه مسووليتهايی داشتيد؟

فرمانده دسته بودم، فرمانده گروهان بودم، گاهی هم تک تيرانداز و بعد هم يک دوره نظامی برای عمليات چريکی و رزمهای شبانه ديدم و در تيپ ذوالفقار عمليات چريکی انجام می داديم. بيشتر از سلاحهای سرد استفاده می کرديم و با دشمن تن به تن  می شديم.

اسم   عمليات چريکی، آدم را ياد فيلمهای جنگی هاليوود می اندازد؟

ستاره های هاليوود بازی می کنند و با حوادث ساختگی نمايش می دهند، اما آن حوادث واقعی بود . عراقی ها بسيج مردمی نداشتند و برای مقابله با ما تکاور اعزام می کردند، تکاورهای آنها هم چه از لحاظ بدنی و چه از نظر سلاح خيلی قوی بودند. با اين همه، به ياد دارم همين بچه بسيجی ها با اتکا به ايمان خود، دو تا دوتا تکاور اسير می کردند و با خود می آوردند. اينها داستان و افسانه نيست. عراقی ها نيرو و قدرت بدنی فوق العاده ای داشتند، اما ايمان نداشتند ، به جنگ آنها رفتند و همان دشمن قوی با تمام تجهيزات از روحيه قوی و بالای رزمندگان ايران هراس داشت.

آنها برای مقابله با ايرانيها از کاليبر استفاده می کردند که برای زدن بالگرد و هواپيما از آن استفاده می کنند.

چگونه مجروح شديد؟

سال 62 بود و ما گروه پشتيبان عمليات والفجر يک بوديم که برای ماموريت رفتيم. با تمام احتياطی که کرديم دشمن متوجه ما شد و يک خمپاره در فاصله 15 متری من به زمين اصابت کرد و به طرفی پرت شدم. بلافاصله يک خمپاره ديگر در يک متری ام به زمين فرود آمد که سه ترکش به بدنم اصابت کرد.

موج انفجار هم شما را گرفت؟

بله، اما شانس آوردم که دهانم باز بود. در حين دوره آموزشی به ما گفته بودند که در منطقه سعی کنيد دهانتان بسته نباشد، موج انفجار با بسته بودن دهان باعث متلاشی شدن سر می شود. با اين که دهانم باز بود، اما شدت موج مرا گرفته بود.

وفتی مجروح شديد و روی زمين افتاديد، چه حسی داشتيد؟

نفسم بند آمده بود. پشت سرهم نفسهای کوتاه و ناقص می کشيدم تا سرانجام توانستم يک نفس کامل بکشم. وقتی نفسم بالا آمد، احساس کردم پاهايم مال خودم نيست. بهياری بالای سرم آمد، نور ضعيف چراغ قوه را روی پاهايم انداخت و گفت: پاهايت قطع نشده! بعد از آن صدايی جز صدای رزمندگان نمی شنيدم تا به انديمشک منتقل شدم.     ترکشهای داخل شکمم را بعد از چند ساعت بيرون آوردند، ولی ترکش کمرم را نتوانستند خارج کنند، برای همين عمل ديگری کردند و الان ستون فقراتم 4 مهره کم دارد.

وقتی فهميديد نخاع شما دچار ضايعه شده. چه حسی داشتيد؟

من معتقدم خداوند قبل از هر دردی صبر آن را به آدم می دهد. بعد از شش ماه که بهبودی تقریبی به دست آوردم، روی ويلچر نشستم و بعد از مرخصی به آسايشگاه جانبازان امام خمينی (ره ) در مشهد آمدم.

پس فعاليتهای ورزشی را هم در آسايشگاه شروع کرديد؟

در نوجوانی علاقه زيادی به ورزش داشتم و در رشته های دو و ميدانی و واليبال فعاليت    می کردم. بعد از جانبازی سعی می کردم با ويلچر بيشتر اين طرف و آن طرف بروم. مدت کوتاهی برای رشته بسکتبال با ويلچر تمرين کردم و بعد برای مسابقات به تهران اعزام شديم. از همه باختيم و برگشتيم، اما همان باخت در من انگيزه ای را به وجود آورد تا با تلاش و پشتکار بتوانم خودم را به ورزش حرفه ای نزديک کنم. ضمن اين که هر چه بيشتر ورزش می کردم از لحاظ جسمی و روحی قوی تر می شدم.

در حال حاضر چه ورزشی را دنبال می کنيد؟

16 سال است عضو تيم ويلچررانی هستم. سال 65 نفر اول شدم و رکورد ايران را به دست آوردم. در پرتاب ديسک هم حايز رتبه چهارم شدم، اما به توصيه پزشکان اين رشته را کنار گذاشتم و در حال حاضر عضو تيم ملی تنيس خاکی هستم.

از برادرتان شهيد محمدرضا پارسا بگوييد؟

وقتی من مجروح شدم، برادرم محمدرضا برای خدمت سربازی به منطقه اعزام شد؛ البته داوطلبانه، چون او می توانست معاف شود. اما حاضر نشد در اين فرصت به دست آمده دست بردارد و هنوز يک سال خدمت نکرده بوده که شهيد شد.

آقای پارسا، ورزش چه تاثيری در زندگی تان گذاشت؟

برای من و تمام جانبازان ورزش دوست، اثرات مثبت ورزش ثابت شده است. جانبازانی که فعاليت ورزشی ندارند به لحاظ روحی و جسمی خودکفا نيستند. ورزش کاستيهای بدنمان را جبران می کند، جانبازانی که ورزش را رها کرده اند، صدمات روحی و جسمی فراوانی ديده اند.

حتما" خاطرات شيرينی هم از مسابقات ورزشی داريد؟

در مسابقات قهرمانی کشور بايد مسير خرمشهر- آبادان را با ويلچر طی می کرديم. من با ويلچری که خودم درست کردم در مسابقه شرکت کردم. قبل از مسابقه يکی از برادران جانباز گفت: پارسا، می خواهم 100 متر را با ويلچر تو بزنم. گفتم: اين ويلچر را برای وزن خودم درست کرده ام. وزن شما بالای 70 کيلو است و ممکن است ويلچر صدمه ببيند.    سرانجام با اصرار ويلچر را گرفت. مسابقه ما ساعت 2 شروع می شد. ساعت 30/1 دقيقه بود که ويلچرم را آورد و تحويل داد. وقتی ويلچرم را داد،  ديدم آن اتفاقی که حدس می زدم افتاده است. مقداری از چرخ ويلچر شکسته بود. دنبال جوشکار رفتم، اما پيدا نکردم. چرخ را بستم و با همان ويلچر شکسته در مسابقه شرکت کردم. ابتدا، از همه جلوتر بودم اما ناگهان ويلچرم باز شد و من بر کف آسفالت افتادم. ( شادمانه می خندد ) آقا وقتی  می گوييم امکانات ورزشی کم داريم، خب کم داريم ديگر! ما حتی يک ويلچر ذخيره نداشتيم تا اگر چنين اتفاقی افتاد، از مسابقه محروم نشويم. از اين مشکلات زياد است.

حالا که سر صحبت را باز کرديد، با زبانی که باعث شد مسوول پايگاهتان شما را به جبهه بفرستد، با همان زبان از مشکلات ورزشی خود بگوييد، شايد کارساز باشد؟

امکانات بسيار کم است، زمستانها سالن تمرين پيدا نمی شود، تابستانها هم زمين! رشته ويلچررانی، امکانات مخصوص نمی خواهد. همين جا دور پارک ملت تمرين می کنيم اما ويلچر مخصوص مسابقات نداريم. خودمان تمرين می کنيم، خودمان ويلچر می سازيم، ولی بعضی ورزشها نياز به زمين دارد، مثل تنيس خاکی که نداريم و اين " نداريم " ها     قصه ای است که سر دراز دارد.

مسوولان چه کار بايد بکنند؟

فدراسيون تربيت بدنی، گوشه ای از اين درد دلهای ما را بخواند و به ورزش جانبازان اهميت بيشتری بدهند، چرا که اگر به ورزش جانبازان اهميت بدهند، هزينه های درمان کمتر ميشود. هزينه درمان جانبازان با هزينه ای که برای يک ورزش کامل صرف شود، قابل مقايسه نيست. چرا هزينه درمان جانبازان برای ورزش آنها صرف نشود که هم روحيه روانی بچه ها را بالا می برد و هم هزينه های درمانی را کاهش می دهد؟

****

منبع:  مصاحبه " گپ و گفتي با  موسي پارسا  جانباز هفتاد درصد  قطع نخاع   "   روزنامه قدس- صفحه 16-دوشنبه 22 خرداد ماه 1385- شماره 5299- - تهيه شده در سازمان بنياد شهيد وامورايثارگران

 

 

 

 

 

 

 

              بازگشت به صفحه اصلی